فارسی 1
(شاهین نجفی)
میگه والا حسین بچه ی خوبی بود ولی من هنوز دارم قسطهای تانکه رو میدم!
..............................................................................
پ.ن. موتور مملی عفو رهبری خورده و قراره فردا از پارکینگ بیرون بیاد. بی حرف پیش.
مرحله ی دوم : در طی پروسه ی جذاب شدن چند تا دختری بودن که دلشون می خواست باهاش ازدواج کنن. خیلی معمولی و منطقی .اون روزا بیست و پنج سالش بود.
مرحله ی سوم : گذشت و گذشت . پروسه ی جذابیت مرد سی و پنج ساله تکمیل شد. عشق رو فراموش کرده بود اما حالا دیگه تعداد دخترا و زنایی که *عاشقش* بودن از دستش در رفته بود.
پهلوان چشم ما بود ولی کمربند قهرمانیش را تقدیم کرد به خان.
آقای موسوی! بگم؟ بگم؟... درسته که این روزا میگن : *بهترین دفاع ، حمله ست* اما از قدیم گفتن وقتی ماتحتت تمیز نیست سر جات بشین و صداتم در نیاد ...وگرنه اینجوری می شه دیگه عمو محموت!
خودمان را در برابر پرپر شدن بیمه می کنیم.
غروب بود. خورشید به كوههای مغرب نزدیك می شد. گاو گفت ماغغغغ! یعنی من گرسنه ام حسنك كجایی؟
...و حسنك قریب هفت سال بر دار بماند.
(ناشناس)