تخت


مرا از این تخت شکنجه

مرا از این تخت تیمارستان

مرا از این تخت تنهایی...

مرا به خاطره های فراموش شده ام ببر

به عروسکی که داشتمش و

فراموشش کرده ام


ابرو

پیوستگی در امتداد تورب بود و باد پرده های سفید را تا به تا می برد. پیوستگی در امتداد من بود و آن دو نگاه نیزه ای. چیزی درون رگهای من جوانه می زد و انگشتهای پایم ادامه ی بال پروانه ای شد که من بودم.

 آن دو مورب کهن را با این صافهای کودن عوض نمی کنم. صد سال.

خاکستر


سکوت باید کرد

یا هذیان گفت

چرا که کلمات

در مقابل نگاهت 

بی هویت اند

چون خاکستر سیگار دریانوردی

که باد برد


دوباره


آرزوهایم

چون دیوهای خفته در زنجیرند

نوازشهایت

بیدارشان می کند و

پنجه به روحم می اندازند

...

نوازشهایت

زخمی ام می کند.